دلگویه

گویشی متفاوت از دل

دوشنبه 22 اردیبهشت 1399

از آخرین پست هایی که منتشر شده یه سه سالی میگذره :)
وبلاگ دلگویه رو در سایت میهن بلاگ بنا کرده بودیم و دلم میخواست بعد مدتها که به این سایت برمیگردم، شروعی دوباره رو تجربه کنم اما با چیزهایی مواجه شدم که بسیار تو ذوقم خورد. متاسفانه مثل اینکه امتیاز سایت میهن بلاگ به گروهی به نام فروردین فروخته شده و این گروه اینطور که مشخصه اصلا به فکر کاربرانشون نیستن و دارن تلاش میکنن با سواستفاده از وبلاگهای از قبل ثبت شده در این سایت، تماما به نفع خودشون استفاده کنن
با توجه به اینکه هر لحظه ممکنه میهن بلاگ از هم بپاشه و رضایت کاربران اصلا براشون اهمیت نداره، تصمیم گرفتم در فضای بهتری فعالیت خودم رو ادامه بدم و برای همیشه با دلگویه خداحافظی کنم

  • نظرات() 
  • سایه ها

    چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396


    برایش نوشتم : چه حرکات قشنگی
    نوشت: فکر نمی کردم این چیزها را دوست داشته باشی.
    خنده ام گرفت. آدم ها یک #تصویر مجازی از تو دارند. از جنگیدن هایت می خوانند. از نفرت هایت. از عشق هایت...
    فکر کردم اگر شرایط جور دیگری بود شاید من هم توی صفحات مجازی‌ام عکس بعضی کارهایم را می گذاشتم. اما خب جغرافیا ، ستارگان ، و کائنات همه وهمه در شکل گیری راه آدم ها تاثیر دارند.
    گفتم: هم دوست دارم ؛ هم #حسودی ام می شود.
    باید  یک وقتی پیدا کنم ، بنشینم و برسم به کارهایی که نمیرسم ...این را نگفته خوابم برد . امروز صبح که بلند شدم داشتم به خاطراتمان فکر می کردم. خاطرات مشترک سه چهار نفریمان که حالا انگار وجود خارجی ندارد ... این یکی را برایش ننوشتم

    تصویر : فریدونکنار

  • نظرات() 
  • هم/سایه ها

    جمعه 15 اردیبهشت 1396

    فریدونکنار
    دوتا همسایه ی دیوار به دیوار می توانند سال تا سال خانه ی هم نروند، از حال هم خبر نگیرند، یا ندانند آمال ها و ارزوهایشان چیست. اما نمی توانند یکدیگر را در حال عبور از خیابان ندید بگیرند، صبح ها که یکی از اینور می رود و آن یکی از آن سمت ، گاهی نگاهشان به لباس هم می افتد که گاهی خاکی است و گاهی چروک و گاهی غمگین، یک روزی می فهمند سبد قرمز رنگ تبدیل به کیسه ی پارچه ای شده و وقتی در سکوت از کنار هم رد می شوند می فهمند که فلانی چند وقتی است آرام تر است، یکهو یک روزی رد لبخند را بر لب هم می بینند، چشمشان به لباس نو عید هم می افتد و بدون گفتن سلام از کنار هم رد می شوند . گاهی می بینند که همسایه شان در خیابان می دود و درد پا را فراموش کرده یا مثلا گام هایش آهسته شده، سالها از کنار هم رد می شوند، تغییرات هم را می بینند اما این مشاهده را انکار می کنند، انگار که نباید گفت فلانی حالت شبیه پارسال‌ نیست هاا ....
    که فلانی سر بچرخاند و بگوید: از کجا می دانی؟
    که بگویی: خب می دانم، می دانم....
    بعضی آدم ها همین حکم را دارند، هستند، از کنار هم رد می شوند و نمی شود به آنها گفت: هی، چرا چند وقت پیش حالت چیز دیگری بود؟
    راستی ، نمی شود گفت؟ یا نباید گفت؟

    تصویر : خیابان صیادان

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396

    گاهی فکر می کردم اگر ننویسم از درد میمیرم و حالا روزی هزار بار میمیرم ... آنهم وقتی که هی میخواهم بعضی حرف ها را بزنم ... اما نمیشود ... یعنی نباید که بشود ...
    دقیقا بر عکس آن روز که نباید میشد ، اما شد ...
    بعد از کلی کلنجار و داستان بافی ، یک کاغذسفید و یک خودکار مشکی گذاشت روی میز و تنها نگاه سردی به من کرد ، از نگاهش فهمیدم باید بنویسم. بدون هیچ حرفی. حس متهمی را داشتم که زیر نگاه زندانبان توی یک اتاق تنگ گیر افتاده و نمی داند چطور می تواند خلاص شود. شروع کردم به نوشتن. اصلا برایم مهم نبود که چه اراجیفی به هم می بافم و می نویسم. شاید تنها برای سیاه کردن کاغذ ، خودکار را حرکت می دادم. باید خلاص می شدم. هر چند خودم هم می دانستم که با نوشتن هم بی خیال من نمیشوند ... وقتی کاغذ را پس گرفتند ، تازه دردسرهایم شروع شد ... سرم پایین بود و به چشم هایشان نگاه نمیکردم ... راستش در تمام آن اضطراب ها ، تنها دلم به صدقه های مادرم خوش بود ... به دعاهایی که پشتم بود ... آن شب قبل از خواب در انتهای دفتر یادداشتم تنها توانستم چند کلمه بنویسم : امید رها شدن مرا رها نمی کند ... روایتی کوتاه از 1395

    حرف دل :
    گاهی چیزهایی برای او مینویسی
    بعد پاک میکنی
    پاک میکنی
    او هیچ یک از حرف های تو را نمیخواند
    اما تو تمام حرف هایت  را گفته‌ای

  • نظرات() 
  • دوشنبه 7 فروردین 1396

    [http://www.aparat.com/v/PXbGj]


    نماهنگی از مراسم لحظه تحویل سال 1396 در گلزار شهدای امامزاده سید محمد علیه السلام شهرستان فریدونکنار . تصویربرداری و تدوین شده توسط مجموعه فرهنگی تبلیغی بیرق

    لینک دانلود

  • نظرات() 
  • کودک درون

    دوشنبه 7 فروردین 1396

    سعید حاجی خانی
    داشتم برایش توضیح می دادم که نمی داند چقدر دلم می خواهد چند ساعتی بین بچه ها باشم. . هیچ مخالفتی نکرد . وجودش همه #مهربانی بود. نشستم تا برایشان خاطره تعریف کنم که یک پیام روی گوشی ام نمایان شد . رفتم توی راهرو و #زنگ زدم. در دسترس نبود . #مهدی را میگویم . نوشته بود خودش می داند دستم بند چه کاری ست که سراغش را نمی گیرم. تا برگشتم، کم مانده بود اتاق را روی سرشان خراب کنند. یعنی آنقدر از دیدن یکی غیر از خودشان ذوق کرده بودند؟ همه چیز به هم ریخته بود مخصوصا وسایل من . چادر نماز مادرم را انداختم روی سرم و گفتم من روحم و باید شمارا بخورم . یکیشان چادر را از سرم کشید. بقیه خندیدند. معلوم بود الکی می خندند. من هم مثل خودشان خندیدم. بعد یکیشان جلو آمد و دست هایم را گرفت که بگو به درک بگو به درک. گفتم به درک. با دوربین خیالی اش چیلیک چیلیک از به درک گفتن من عکس انداخت. انگار که داشتم می گفتم سییییبب. بقیه هم پشت سرش می گفتند به درک و به طرز فجیعی از ته دل می خندیدند. از همان خنده هایی که آدم دلش درد می گیرد و اشکش در می آید. چند دقیقه ای نگذشته بود که همه از شدت خنده روی زمین افتاده بودیم و ریسه می رفتیم. جوری می خندیدیم که اگر کسی در را باز می کرد و ما را می دید، فکر می کرد داریم هق هق، گریه می کنیم. می خندیدیم با صورت پر از اشک. اشک آن ها واقعی تر از #اشک های من بود. خیلی واقعی تر. برای #درد هایشان نمی دانستند بخندند یا ....

    این پست مدتی پیش در اینستاگرام ، صفحه عطرگلاب به اشتراک گذاشته شده است

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 3 فروردین 1396

    سعید حاجی خانی
    مامان که می گوید آن موقع  چهار سال بیشتر نداشتم. اما خودم می گویم پنج سال. اول چهار تایی جلوی باغچه، زیر گرمای خرداد ماه سال هفتادوهشت یا هفتادونه ایستاده بودیم و در حال آلاسکا خوردن منتظر بودیم که یکی از طبقه ی پایین از هندوانه خوردن زیر خنکای کولر دست بکشد و بیاید از ما چهار نفر عکس بگیرد. نمی دانم چه اصراری هم بود که دلمان می خواست جلوی باغچه بایستیم و حتما آلاسکاهایمان هم دستمان باشد. درگیر این بودیم که چرا کسی نمی آید که ... ساعت من گم شد. یکی از آن سیزده، چهارده ساله های بازیگوش حاضر شد از ما عکس بگیرد که آن موقع من بدون ساعت جلوی دوربین حاضر نمی شدم! یکی از همان سه نفر با آن دو تا دعوایش گرفت که باید هر چه زودتر ساعت من را پس بدهند، تا زودتر عکسمان را بیاندازیم که آلاسکاهایمان هم دارند آب می شوند ها!
    خود عکس حاکی از آن است که سه تایی دقیقا جلوی دوربین مشغول دعوا کردنند و اصلا حواسشان به عکاس نیست. دست کوچکترشان گوشه ی لباس دیگری را گرفته که معلوم نیست دلش می خواسته جدایشان کند یا خودش هم درگیر بوده. همان موقع او که نمی دانم از کجا پیدایش می شود، من را گذاشته روی شانه هایش. من بدون ساعت بر سر شانه های او با لپ های گل سرخی خندیده ام که لپ ِ سمت ِ راستم چال افتاده. پاهایم هم پیداست. با دو تا دمپایی لنگه به لنگه که برای پاهایم زیادی بزرگند. حالا فکر می کنم هدف ِ عکاس از عکس انداختن ِ یهویی یا بازیگوشی بوده یا ... سمت چپ ِ عکس سه تا بچه ی قد و نیم به طوری جدی مشغول دعوا کردنند. سمت راست عکس من و او به دوربین خندیده ایم و سمت راست ما دوتا نیز ، نیمی از باغچه و کمی از کولر و گوشه ی روسری کسی که نمی دانم کیست، پیداست. دیگر هیچ عکسی از آن روز نداریم. من فکر می کنم آن موقع دیگر عکاس تحمل زیر آفتاب ایستادن را نداشته و دعوا هم به کتک کاری رسیده. هیچ چیزی از آن روز یادم نیست تنها یادم مانده که ساعتم از لا به لای خاک های باغچه ی پشت سرمان پیدا شد.
    این تنها عکسی ست که این همه دوستش دارم. هر وقت توی آلبوم به این عکس می رسم، دوست دارم تنها باشم. این عکس بدجور دلم را می سوزاند. این جور عکس ها را فقط باید توی تنهایی دید و بس

  • نظرات() 
  • جمعه 15 بهمن 1395

    [http://www.aparat.com/v/16PZm]


    پدر بزرگوار شهید سید احمد کریمیان از ماجرایی در قبل انقلاب روایت میکند
    تهیه شده در مجموعه فرهنگی تبلیغی بیرق

  • نظرات() 
  • سر گیجه

    دوشنبه 13 دی 1395

    خاطرات
    سرم گیج و چشمهایم سیاهی رفت. تکیه دادم به میز ولی چون تکیه‌ی فنی و دقیقی نبود، پخش زمین شدم. کشیده می‌شدم توی تاریکی‌ها. اغراق نمی‌کنم‌. البته هیچ چیز اغراق آمیزی در کشیده شدن توی تاریکی‌ها نیست‌. این را برای آنهایی گفتم که فکر می‌کنند من اینجا بیکار نشسته‌ام تا برایشان اغراق کنم. صدای خودم را میشنیدم که داد می‌زد مامان ... و صدای مادرم را شنیدم که نمیدانم چرا داد میزد جان مامااان ... بعد صداها کمتر شد و بقیه‌اش را یادم نیست‌... همین‌ ، تمام اتفاقی که برای من افتاد همین بود :|

     نتیجه اخلاقی: هیچ آدم عاقلی نباید بیست ساعت از یک شبانه روز را آنهم با شکم خالی کار کند (ریا)

    منتشر شده در صفحه اینستاگرام عطرگلاب
    instagram.com / atregolab

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 25 آذر 1395

    [http://www.aparat.com/v/27fZQ]

    تیزر مراسم قرآنی محفل انس با قرآن
    زمان : شنبه 27 آذرماه ساعت 18:30
    مکان: گلزارشهدا امام زاده سیدمحمد شهرستان فریدونکنار

    تهیه شده در مرکز فرهنگی تبلیغی بیرق
    09118998987         09116821552

    لینک دانلود

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :32
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  
    دلگویه



    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها


    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic